<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سمساری</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/</link>
<description>من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 05:21:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هراز گاهی....</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-370.aspx</link>
<description>-انگار مجبورم با اینهمه خواب الودگی بیام اینجا بنویسم؟ نه؟! خب از اکتشافات امروزم این بود که همیشه مسایل بسیار پیش پا افتاده از دهان آدمهای ابله میتونن روزت روخراب کنن ! پس عقل سالم میگوید که ما گوش به ابله نکنیم ولی شوهر جان رگ ترکیش حسابی امروز بالا زد. آخه کدوم خری میاد حرف از اردواج پسر نرخرش که داره دندانپزشکی شو تموم میکنه با دختر من که هنوز ۱۲ سالش نشده بزنه؟ تازه خانوم خودشون خانوم دکترن!!!!!بخدانمیدونم اونوقع که دکترا رو اینجوری مثل پشگل ریخته بودن رو زمین ما کجا بودیم پس؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-رفتم برای مردم عیدی بخرم با دست پر برای خودم برگشتم خونه! خداییش دارم یاد میگیرم اول خودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-این شروین نقاش معروفی میشه خالا اگر ندیدین؟ نسل هرچی درخته هم ور میوفته ! اوقدر کاغذ مصرف میکنه که اصلا سیرمونی نداره! برای کریسمسش یک کارگاه نقاشی خریدم که اگر سنتا زحمت بکشه بذاره زیر درخت لطف کرده چون من که زورم نمیرسه جابجاش کنم! اینجا یک فروشگاههایی هست به اسم شروین ویلیامز که رنگ فروشی ان! چنوقت پش بچه ام گفت مامان من بزرگ بشم نقاش میشم. و در ضمن فروشگاهم هم گاهی اداره اش میکنم؟! منم با دهان باز پرسیدم : شروین جان کدوم فروشگاه؟ شروین گفت: مامان فروشگاه من دیگه! شروین ویلیامز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بخدا در کار مردم در حیرت میشم! من اصلا هنوز بعد چن سال حتی نمیدونم حضرات عالیات ( ایرانی ها) چه کاره اند و در کجا اشتغال میورزند؟ خدا میدونه این حضرات تا ناف فی خالدون آدم رو سوال جواب میکنن؟ راستی چرا اینقدر جماعت فضولن!؟ چیزی ازین فضولی به فضایلشون اضافه میشه؟ یا دونستنش بیشتر از شدت حسادت باعث رعشه بر اعصاب؟! خدا این ملت رو شفا بده ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 05:21:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=370</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-370.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> به تو نامه مینویسم</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-369.aspx</link>
<description>  افسانه گلم:  راست میگی . ایران شده یه جای ..... نمیدونم بد بگم یا خوب. هنوز زادگاه منه! ولی متاسفانه آدمهای توش بدتر و بدتر دارن میشن. امروز یکی به من گفت ایران برات بهشته؟ یک آمریکایی! گفم نه! گفت جدی؟ گفتم اگر بود من اینجا چیکار میکردم؟ راستی تو فکر میکنی بهشت هم زنهاش همه مصنوعی شدن؟ چقدر برای زنامون دلم میسوزه که اینقدر زور میزنن تا توی دل اون مردیکه  رذلی که میخواد جا بشن جا بشن! راستی هنوزم توی ایران لوطی پیدا میشه؟ یا همه مردامون ابرو برداشته ان؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  اینجاش هم که ایران نیس. ایرونی ها همش منم منم میکنن. جون خودم بای رابطه ای باشه بین ایرانی و قوم بنی اسرایل! همش زور میزنن تا خودشون رو به یکی ثابت کنن. مثلا ثابت کنن که توی لباس پوشیدن بهترن. یعنی اروپایی هستن!!  ایرونی ها چرا به یک ماهواره ایرونی زاده کالیفرنیا که ۹۹ درصدش خارجی های متحجر و تازه بدرون رسیده هستن که خوشبختی رو فقط در رفتن به دیسکو اونم هر شب میبینن. میدونی اینا همش ز کجاست. راستی فهمیدی چندرصد مردم ما الان دچار بیماری دوقطبی هستن؟ بخدا من که هنوز پا به سن نگذاشتم دلم میخواد شب که میشه پیژامه بپوشم و یک فنجون چایی رو مزه مزه کنم و با بچه هام سر هر چیزی کل کل کنم!  خب زندگی محتوای خیلی عمیقی داره خوشی جای خودش. تفریح جای خودش. ما به این دنیا میام که فقط عشقی زندگی کنیم؟ یا میام که تکامل پیدا کنیم؟ نه سخت نمیگیرم. خیلی مثبتم. هیج جای کار مشکل نداره.  مملو از انرژی ام.من مشغولم  و دارم کار میکنم روزی تا ... خیلی خیلی سرم شلوغ شده؟ راست میگی شکر که اینجام. بودنم اینجا و روی پای خودم بودن و تنهایی خیلی از مشکلات رو بدوش کشیدن از من یک آدم خیلی قوی ساخت. من توی روزهای تکاملی ام خوشحالم که به قهقرا نمیرم. خوشحالم که مجبور نیستم برای مسایل آشغالی مثل سیاست های کثیف. چشم و هم چشمی. دروغ. حسادت بیش از بیش. بدبینی های شدید. ظاهر پرستی های افراطی غرق بشم. خوشحالم که خودم هستم. آره نوشینم. و تو خیلی از من قوی تری که در چنین منجلابی با همه فرق میکنی. خودت هستی. افسانه ی! ازینکه یکروز به ارزوت میرسی و من به تبریک میگم حتی یکذره هم شک ندارم. ازینکه بارقه امید در وجودت پر زده خوشحالم. ازینکه با خراب شدن همه پلها بازم رو به جلو میری بهت افتخار میکنم. ازینکه منم هیچوقت ندیدمت ولی میدونم یکی هست که دلش اینقدر پاکه و میشه زیر همین اسمون ابی دلم به دلش اینقدر نزدیک باشه خوشحالم. یک ذره هم شک نکن وقتی داری به سمت خدا میری باهاته. و فقط توی این دنیا به خدا میتونی توکل کنی.امید به خدا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستدارت. نوشین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 04:53:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=369</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-369.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خودسانسوری یا خود کم بینی؟ یا مریض؟</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-368.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.topcd.org/images/journal2.jpg&quot; width=250 height=300&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکس رو توی اینترنت تصادفی پیدا کردم. جالبه که ما حتی یک عکس مدل لباسم سانسورش کنیم انوم اینجوری؟ کی میخوایم با یک کم تن و بدن لخت حالمون خراب نشه؟ بابا حیوونم که حیوونه اینطور فکر نمیکنه والا؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 04:18:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=368</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-368.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرام</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-367.aspx</link>
<description>من بازگشتم. به ارامشم. به انچه که از دست دادمبرای مدتی چه سخت گذشت بر من. و چه اموختم ازین زجر! به خودباوری رسیدم.خدایا شکر. مرسی از دعای دوستان.</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 02:20:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=367</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-367.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرغ سحر ناله بس کن</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-366.aspx</link>
<description>دلت شکسته ا؟ میدونم. اشتباه کردی؟ میدونم . نباید خودت رو دست کم بگیری. روزی هزار بار اینو  سیاه مشق کن. خوب فکرات رو که جمع کردی به این نتیجه رسیدی که چرا اینقدر میخوای به این به اون به هر ننه قمری خوبی کنی؟ یجورایی خودت رو ندیدی. چشمات رو باز کن. توی اینه به خودت نگاه کردی؟ همه بهت میگن چقدر نازی. چقدر خوبی. خوبی .خوبی. خوبی. این رو دیگه مشق نکن. خوبی؟ فقط به خودت کن.  آره حالا بشین سیاه مشقش کن. خوبی به خودت کن. خوبی به خودت کن. خوبی به خودت......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 02:50:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=366</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-366.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مایه عبرت</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-364.aspx</link>
<description>نصیحتی کنمت نوش جان کن:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچوقت خوبی نکن تا پشت دستت داغ نشه بخصوص به خودی. به خصوص به کسی که ازش سالهای سال خبر نداری. به همون اندازه بد و مزخرف میتونه باشه که ماری در آستین بپروری! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیونم بگم چراکه خودکرده را تدبیر نیست.. درسی بزرگ در زندگیم گرفتم. که صد دوست به از فامیلی که نمیشناسیش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نمیتونم بگم چقدر وامانده شدم ازین همه توهینی که شد. و چه گذشت.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نمیدونم با خود کرده چه باید کرد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و یاد گرفتم که هیچوقت در تقدیر الهی دست نبرم. خدایا منو ببخش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 00:25:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=364</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-364.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرایی داشتیم.</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-363.aspx</link>
<description>امروز اتفاق جالبی برام افتاد میخواستم غمنامه بنویسم که دیدم اصلا فایده هم مگه داره؟ داستان ازونجا شروع شدکه خانومی ایرانی منو بیرون دید و اومد طرفم و گفت شما ایرونی نیستی؟ فلانی نشونی هاتو بهم داده! گفتم چرا خودمم. بعد پیش خودم گفتم چه بهتر به قول آمریکایی ها more  merrier! بد گفت شوهر و بچه هام توی ماشین هستن و ما خیلی دنبال شما بودیم که باهاتون آشنا بشیم. و من گفتم چقدر خوب بریم ببینیم همرو.. خلاصه از قضای روزگار آقا که شوهر خانوم بود تفاوت سنی فاحشی داشت . که برای بسیاری از دوستان ایرانی بحث برانگیز  شد و باعث شد که بحث غیبت داغ داغ بشه! ولی کار به اونجا رسید که نوبت من که شد یک کلام گفتم خوب دیگه اقایون ایرانی اکثرا بچه   ب ا ز ن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو خانومی گفت یعنی چی؟ و من اومدم توضیح بدم که دیدم بچه ها وسطن و جایز نیست که اینجور حرفا ادامه پیدا کنه! از قضا شوهر این خانوم خیلی از بچه های من خوشش میاد و ما ایشون رو از بی پدری و بیکسی توی دیار غربت عمو صدا میکنن. البته از حق هم نباید گذشت که این عمو خیلی با محبت و با صفاست.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز این خانوم به من ساعت ۸ صبح زنگ زد و گفت میدونی من برام باید معلوم بشه که منظور تو ازین صحبت چی بود؟ تو وقتی اومدی خونه ما یه نگاه به عکس روی یخچال کردی و گفتی این کیه؟ و من گفتم پسر فلانی و بد هم که توی وسط حرفت گفتی مردای ایرونی بچه ب از ن! حالا تو چی فکر کردی؟ چون شوهر من دور و بر بچه های توهستن تو میگی بچه بازه؟!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱ خلاصه داستان به این ملایمی نبود. ضربه شدیدی روحا نثار جان من شد. و من باز در زندگی یاد گرفتم بشکنه دستم . که خود کردم که لعنت بر خودم باد. از من به شما نصیحت به هیچ ایرانی ولو فامیل خوبی نکنین. دو حالت داره : یا فکر میکنن وظیفه اته یا حقت رو چنان میذارن کف دستت که بگی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ. جیزت در بیاد. میدونستین ما ایرونیها خیلی بدیم! واقعا صدی نود مشکل روحی روانی داریم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 03:00:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=363</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-363.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر: خوب و بد</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description> خبر بد:شاید دیروز و امروز از خبر مرگ و مریضی و سرطان خیلی از آدمهای دور و برم فقط به این نتیجه رسیدم که مردم چقدر سخت و سخت و سخت زندگی میکنن. خدا به همه صبر و سلامتی بده. فکرش رو بکن یکی از هم کلاسی های نونا خبر دار شده که سرطان استخوان داره. فکرش رو بکن اگر امروز این خبر رو بهت بدن واقعا بازم برای زندگی این همه جز میزنی؟ تا زنده ای سعی کن زندگی کنی. هرجا که هستی این کار رو بکن. تو یا من اگر سعی کنیم به خوبی های این زندگی بیشتر تمرکز کنیم. خدا هم برامون ایشالاه خوب میخواد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خوب اینکه شروین اولین دندونش رو از دست داد تا دندون دایمی در بیاد. ای خدا که چقدر جون دوسته این بچه ام و جز غذای نرم لب به هیچی نمیزنه! اونم این شیکمو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 23:18:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عمه</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description>روایت شد که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم دوربین رو  روی من زوم کرد و فلاش خورد و عکس گرفت . توی همین حین که منتظر خواهرم بودم که از دانشگاه بیاد بیرون. برگشتم خیلی تند و صریح گفتم برای چی عکس میگیری؟ گفت چون خوشگلی! گفتم غلط کردی! گفت به من میگی غلط کردم ؟ !!!!!! زود باش گواهینامه ترو بده! گفتم نمیدم! برای چی؟ مگه هرکی گفت بده گواهیتو من باید بدم؟ گفت ما فرق میکنیم! گفتم نمیدم! مگه خلاف کردم؟ یا که رانندگی بد کردم؟ رفت یک افسری رو از سر خیابون اورد و گفت به این خانوم بگو گواهیشو بده! اونم گفت خانوم گواهیتو بده! منم گفتم نمیدم! چرا بدم؟ مگه خلاف کردم! این مرتیکه از من عکس گرفته ! دری وری هم میگه؟! گفت خانوم اینا اطلاعاتی هستن. مبادا  باهاشون کل کل کنی! گفتم نمیدم! افسر بدبخت مثل بید میلرزید و گفت من ۲ ماه دیگه بازنشسته میشم. بدبختم نکن. بده به من بعدا بهت خودم پس میدم. دیدم میلرزه گواهی رو دادم بهش . یارو برگشت گفت حالا بیا پایین! اومدم پایین و برگشت گفت اگر امشب و با ما بیایی بهت پسش میدیم! منم گفتم اون عمه اته! یک بابایی ازت در بیارم که حظ کنی! گفت اگر گواهی تو میخوای فلان روز بیا سازمان اطلاعات بهت حالی کنم کی هستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دوشب خوابم نبرد ولی با خودم فکر کردم مگه من چه گناهی کردم که بخوام بترسم؟ این ترسه که  همه چی رو خراب کرده! پاشدم رفتم وزارت و با خودم تصمیم گرفتم برم سراغ بالایی های جریان و ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی روبروی تیمسار.... نشستم گفتم ببینین من یک خادم مملکتم. یک عمر برای این مردم کار کردم. درسته که یکی از کارمندای شما الکی توی روز روشن اینجور مزاحم ناموس مردم بشن؟ گفت نه ! من از شما خیلی معذرت میخوام. فوری برین فلان جا و سریع گواهیتون رو پس بگیرین. و من بزودی توبیخ این چن نفر رو صادر میکنم. فلان روز دوباره تشریف بیارین اینجا.... خلاصه روزی که برگشتم هر ۴ تاشون نشسته بودن و حکم توبیخ کف دستشون. و دونه دونه از من عذر خواهی کردن. و من به طرف گفتم نگفتم اون عمه اته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی ایران اسلامی اگر یک رژ لب بزنی و بیرون بری به احتمال زیاد با یک فاحشه ترو اشتباه میگیرن. به همین سادگی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 15:10:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=361</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دجله</title>
<link>http://nakisha.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>توی زندگی یاد گرفتم که وقتی کاری رو برای کسی انجام میدم دیگه منتظر پاداشش از طرف نباشم. دیدین اینکه اینقدر قدر دانی میکنه و هروز بهم میگه که نمیدونی چقدر ممنونتم واسه این خوبی که در حقم کردی. لبخندی به لبم مینشونه و خیلی راست بهش نگاه میکنم میگم من فقط وسیله بودم و خوبی از خودشه.... ولی بهش میگم دعای خیرش رو در زندگیم از ته دل قبول میکنم چرا که در هر نفسی یک تاثیر یست.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 23:54:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nakisha&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>nakisha</dc:creator>
<guid>http://nakisha.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
