آئین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد شهریار که آخرین ملوک عجم بود، چنان بوده است که روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پر می و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی و یک دسته خوید سبز رسته و شمشیری و تیرکمان و دوات و قلم و اسپی و بازی و غلامی خوبروی و ستایش نمودی و نیایش کردی او را به زبان پارسی به عبارت ایشان. چون موبد موبدان از آفرین بپرداختی، پس بزرگان دولت آمدندی و خدمتها پیش آوردندی. آنچه که موبد موبدان به شاه میگوید، : شها، به جشن فروردین به ماه فروردین، به آزادی گزین یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانائی و بینائی به کاردانی و دیزی و با خوی هژیر و شادباش بر تخت زرین و انوشه خور به جام جمشید و رسم نیاکان در همت بلند و نیکوکاری و ورزش داد و راستی نگاهدار، سرت سبزباد و جوانی چو خوید، اسپت کامکار و پیروز و تیغت روشن و کاری به دشمن و بازت گیرا و خجسته به درم و دینار، پیشت هنری و دانا گرامی و درم خوار و سرایت آباد و زندگانی بسیار ......
آقای میانسالی با یک دختر کوچولودارن خدافظی میکنن که برن و خانوم منشی برمیگرده میگه راستی تولدت مبارک. و آقا تشکر میکنه. و خانوم دیگری میپرسه راستی برنامه تون برای تولد چیه؟ میگه میرونیم بریم ایندیاناپولیس ۳ ساعته. شام بخوریم. واینی بزنیم و بعد قراره بریم برقصیم. ۲-۳ ساعت رقص دو نفره . از خیلی وقت پیش رزو کردم. زنم دوست داره!
خیلی سریع با خودم فکر کردم چقدر تولد گرفتن ما هم شبیه این هاست؟! چقدر وقت . چقدر حوصله. چقدر حال؟! نه؟
-اینقدر با خودم دوست شدم که خیلی راحت میتونم به مردم نه بگم. راستی هیچم عصبانی نیستم. فقط نه میگم. چرا اگر من نه بگم بنظر شما دوست عزیز عجیب میام؟ ![]()
-توی عالم عید نیستم امسال. ولی بموقع یکارهایی میکنم. خونه تمیز شده. یعنی اصلا همیشه تمیزه دیگه. دیگه خونه تکونی واسه چیه من نمیفهمم؟ اما چیدن سفره. این کارو میکنم.بهار نزدیکه و پیازهای لاله و سنبل از پارسال در حال سبز شدن توی باغچه. به نظرم خیلی عادی میاد. مثل شب به روز و روز به شب رفتن.![]()
-کشور دوست و همسایه پاکستان حامله ست . سومی رو و یکعده پاکستانی براش شاور دادن و هندی ها رو دعوت نکردن. کشور دوست و همسایه هند زنگ میزنه و میگه خواهش میکنم بیا برای دوست و همسایه پاکستان شاور بدیم؟! بخدا یک ضرب المثل هایی عین حقیقته. خر عیسی گر به مکه رود باز آید باز هم همان.... این بلال و حبشه کی میخوان دست از سر جنگشون بردارن؟![]()
-حسابی باز چاییدم. اصلا نا ندارم. دیگه هرچی ویروس بود با کمال میل ازشون پذیرایی کردم . تنها چیزی که نگرفتم آبله مرغونه! خدا وکیلی هرچی خرافاته خرافاته ولی این اثر چشم شور خرافات نیست. اینجا یک مادر و دختری داریم هروقت منو میبینن از حال میرن. و فرداش من میشه چپه!![]()
-از توی مغازه چینی ها نبات پیدا کردم. خیلیه ها!!! از خانوم چینی پرسیدم که باهاش چیکار میکنین. گفت میریزیم توی چای هم میزنیم و میخوریم
...چقدرم خرمالو میاره؟ اونم چه خرمالو هایی؟!!![]()
- دیروز یکی از دوستان زنگ زد و گفت که صبحی یکی از کارگراش مرد. خیلی ساده است ها. مرگ رو میگم . همین دور و بر خیلی نزدیک. قدر لحظه هاتون رو بدونین. کارایی رو که هی عقب میندازین و باید انجام بدین . بدین. نمیدونین که مرگ نه سن میشناسه نه وقت. چقدر عجیبه! ولی مرگ با وقت بیگانه است. و زندگی.
- همه اینا رو نوشتم که بگم هنوز هستم. هر جا باشم آسمان مال من است.![]()
داشتم فکر میکردم که چقدر برای من مهمه که جوجه ها زندگی خوب و راحتی داشته باشن . براش یک چای نعنا درست میکنم و یک استامینوفن . و دوباره صدای نفس هاشو میشنوم که به خواب عمیق فرو رفته. توی این هیر و ویر یاد زنی میوفتم که به تازگی به شهرمون اومده و با مردی 30 سال بزرگتر از خودش ازدواج کرده!
شنیدم از ازدواج قبلیش یک پسر6 ساله داره که گذاشتتش ایران و اومده اینجا تا زندگی جدیدش رو شروع کنه؟
پیش خودم دارم فکر میکنم که این روزا عاطفه مادری کجا رفته؟ درسته که حق زن در ایران بطور قوی اجازه نداده که کفالت فرزند رو بهش بدهن. ولی؟ آیا با این ازدواجش خودش رو از دیدن فرزند 6 ساله اش برای مدت طولانی محروم نکرده؟ برای من همیشه مادر بودن یک آدم وقتی زیر سوال میره نمیتونم بهش دید خوبی داشته باشم. میدونم که نباید پیش قضاوت کرد. ولی یادمه یک داستانی بود توی کتاب دبستانم که پرستویی که آشیانه اش اتیش میگیره غریزی خودش رو به اتش میزنه تا جوجه هاشو حفظ کنه!
توی طبیعت حیوانات از غریزه مادریشون نمیگذرن. و عقل هم ایجاب میکنه که ما انسانها کمی بیشتر از کمی مسوول بدنیا اوردن آدم هایی باشیم که به میل خودشون پا به این دنیا نمیذارن.من نه تنها مخالف طلاق نیستم که بهش بچشم یک راه حل موجود نگاه میکنم. ولی حفظ رابطه مادری و فرزندی ولو که با طلاق باید صورت پذیر باشه. آره میدونم که ایرانه و خیلی از مسایل و حقوق رعایت نمیشه. من دارم فقط به غریزه فکر میکنم. و اینکه در بدترین شرایط هم میشه حداقل حفظ غریزه کرد نه؟
اینروزا کم نیستن زنهایی که دارن این مدلی برخورد میکنن. داستانهای زیادیه. و من دارم فکر میکنم که چقدر ادم روزانه به این دنیا میان که مادری یا پدری اصلا دوسشون نداره. امیدوارم اگر شمایی که این مطلب رو میخونین . سعی کنین توی ازدواج کردن دقیق تر باشین و پس از شناخت خوب و مناسبی که متاسفانه ممکنه بعد از ازدواج باشه! قبل از بچه دار شدن روی این مساله کاملا دقت کنین. و بدونین و آگاه باشین که دارین چه مسوولیت مهمی رو به گردن میگیرین..بچه داری عروسک بازی نیست. میخ قیچی هم نیست. پای همیشه یک انسان وسطه.
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زنانش بايد عمرشان را گوشه خونه و آشپزخانه سپری کنند ومردها به آنها مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جاييه که موسيقی حرام است
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد
شهر هرت جايي است که مردمانش با زنجیر و قمه تو سروکله خودشان میزنن و هر چه خونین و مالین تر بشن بیشتر حال میکنن
شهر هرت جایی است که مردمانش گریه و زاری میکنن تا جیگرشون حال بیاد
شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده
شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور
شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن
شهر هرت جايي است كه .......
!!!!!!خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
حالا ِغرب وحشی- اونجایی که تو مخ ملت کردن که دنیای فساده.... اونجا که چون فساد زیاده طوفان و و زلزله و هزارتا بلا خدا سرشون میاره. اونجا که من دارم زندگی میکنم. و اونجا که هزاران آدم در عین حال آرزوشونه که یکروز اینجا بیان:
غرب وحشی جایی که اولین قانون اساسیش میگه حق آدم هاست که آزادی بیان داشته باشن
غرب وحشی جایی که به رییس جمهورش هرجی دلت میخواد میتونی بگی حتی ناسزا
غرب وحشی اونجا که زن با مرد برابره و برای اینکه ثابت بشه وقت استخدام زن اول باید استخدام بشه
غرب وحشی اونجا که آدمها توی صف برای خرید همدیگه رو هول نمیدن
غرب وحشی اونجا که گوشت و مرغ و نون برات مشکل هروزی و دغدغه ذهنت نیست
غرب وحشی اونجا که تو مدرسه کلی به بچه ات میرسن. امکانات بینظیره ...
غرب وحشی یعنی آرامش . رفاه . آسایش. احترام به همنوع.
غرب وحشی یعنی از زن بودن خودت شاد باش.
غرب وحشی یعنی طبقه متوسط همه دستشون نه تنها بدهنشون میرسه بلکه داشتن کمری و بنز و آلتیما یه اتفاق معمولیه.
وبلاخره غرب وحشی جایی که قانونمندی و عدالت بیشتر حکمفرماست
راستی میدونی چرا؟
چون دین از سیاست و قانون جداست.
۲.زنک با کلی عشوه و غمزه زنگ میزنه که دلم براتون تنگ شده بود راستی از برنامه عید چه خبر؟ گفتم والاه خبری نیست اگر شد شما هم به من بگین! انگار یک عده خدا با چتر از رحم مادر فرستادتشون بیرون. زهی خیال باطل.
۳.خیلی دوست دارم برگردم سر نقاشی کردن. فکرش هم لذت بخشه. فکر کنم بزودی. شیرنی پزی میشود نقاشی.
۴. وقتی یک خانوم غریبه برمیگرده منو بغل میکنه و میگه چقدر خوشحالم که حالت بهتره! اونموقع مفهوم دوست و غیر دوست برام روشنتر میشه!
۵.چجوری شد که داره اینهمه اتفاقات جدید میوفته ؟
۶. در بدر دنبال یک قطعه از بهشتم.
۷.وقتی از کنار بسته شکولات سه لایه سیاه و سفید و شیری رد شدم. بهش نه نگفتم . چقدر خوبه لحظه ای که داره توی دهن نرم و روون آب میشه.
۸.از امروز صبحونه و ناهار میخورم. شام خدا بزرگه.
۹. پسرک ساعت ۱۰ شب وقت خوابش اصرار کرد سوپ بخوره. بابا میگه نه! من میگم آره. وقتی سوپش تموم شد. گفت مرسی مامی عالی بود. چقدر شیرینه. چقدر من شخصیتشو دوست دارم.
۱۰.نمیدونم چرا نمیتونم روی یک کتاب متمرکز بشم و تمومش کنم.
۱۱. من یک قطعه از بهشت رو میخوام با آرامش محض. صدای آب. نسیم ملایم. با یک نوشابه خنک. چقدر تشنه ام.
۱۲.بهار همین دور و برهاست. من صدای پرنده ها و باد بعد از بارون و بوی خاک تازه رو میشنوم.
۱۳.این عدد خوشبختیه منه.
۱۴. چقدر چشم این زن شوره. من میدونستم که وقتی از بامبوها تعریف میکنه بزودی زرد میشن. باید دوباره بامبو بخرم... ایندفعه سومه!
