تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

امروز یه دوست قدیمی مارو به تولد نوه ۳ سالش دعوت کرده بود که تا خونه ما شهرشون ۲ ساعتی راهه ! یه اقایی حدودا ۷۰ ساله که رفته زن امریکایی گرفته .. ولی من با اینکه این امریکایی ها رو واقعا دوست دارم و فکر میکنم بسیار از نظر انسانی رشد و تمدن یافته اند هیچوقت نتونستم یه زن امریکایی و شوهر ایرونی پیدا کنم که جورشون جور باشه.. به قول یکی از خانوما مثل اب و روغن باهم قاطی نمیشن.. همیشه یکی رو وامیسته....

این اقا اینقدر واسه این تولد جون کند و زحمت کشید که تماشایی بود و در اخرش داشت وا میرفت.. خداییش چه جوریه که این مردای ایرونی برای زنای امریکاییشون اینطور جون میکنن و به زن ایرونی میرسن بقول دوستان اخلاقشون میشه یه پارچه گ ه؟ من که نفهمیدم؟ اصلا چرا راه دور میریم ما ایرونی ها زن یا مرد نداره... بهم که میرسیم یه توقع خرکی یا زور یا نامفهوم داریم ولی به دوست خارجیمون که میرسیم آی موش میشیم؟آی میشیم هاااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!! نه تنها توقع نداریم ! مفتکی و بخاطر اینکه ثابت کنیم ایرونی جماعت ماهن و شادن و خجسته ان و متمدن؟!!!!! با ارادت سینه چاک میکنیم تا خودمان را به منصه (منسه؟)ظهور برسانیم!!!

 اشپزخونه اپه<<<<...................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

باز یه خاطره از زمون نوجوونی من اسیر دل خاک شد... یه صدا.. یه هنر جاویدانی شد...خسرو شکیبایی هم اسمانی شد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

.اگر این حرفها رو این چن روز پشت تلفن برای خیلیها تکرار کردم ... اینجا هم مینویسم چون این نتیجه زندگی من تا حالاست...

. سعی کنین مثبت باشیین . برای اینکه مثبت باشین ذهنتون رو خالی کنین از هر منفی بافی و یا برگشتن به گذشته یا نگران اینده ...گذشته که بر نگشته اینده هم کی میدونه چی میشه؟

. اگر منتظرین تو زندگیتون معجزه ای اتفاق بیوفته باید بگم وقتی میوفته که خودتون رو عوض کنین..

. یادتون باشه هیچوقت هیچکی رو نمیتونین عوض کنین الا خودتون رو .. پس بسم الله خودتون رو شروع کنین به عوض کردن تا دنیای اطرافتون تغییری رو بکنه که میخواین...

. توی این راه خودتون رو دوست داشته باشین.. برای اینکه خودتون رو دوست داشته باشیت اون کارایی رو برای خودتون انجام بدین که باعث یک جسم سالم و صد البته یک روح سالمه.. تغذیه / ترقص/ ورزش/ نرمش/ خوندن یک کتاب /مثلا بشینین به دست و پاهاتون روزی ۵ دیقه کرم بزنین .. ببینین چقدر بعد یک ماه عالی بشه... از همین جا بفهمین که غذای روح و جسم رو باید بهش داد.. اونم با کمک گرفتن از یک وسیله مناسب....

 .کلی و جمعی گفتم .. ولی برای یک روز از هزار روز خوب زندگی کردن هیچوقت دیر نشده...

 .دلتون رو از کینه خالی کنین بزارین توی دلتون جا باز بشه تا بتونین دوست بدارین و دوست داشته بشین...

.اگر لج کنین فقط خودتون رو از بین میبرین.. فقط با خودتون در کشمکشین...تو بله تو یادت باشه دنیا پیوسته در گذره و تو اگر بخوای توی یه فکر یه مکان و یه زمان(گذشته یا اینده) گیر کنی مثل اب راکد گندت میزنه...

.زندگی خیلی ساده و راحت است این تو هستی که سخت و پیچیده اش میکنی....اسان گیر کارها کز روی طبع سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش....

.بازم میگم یادت باشه برای تغییر دنیای اطرافت از  تغییر دادن خودت شروع کنی...تو هیچ وقت نمیتونی یکی دیگر رو تغییر بدی........

راستی من این حرفا رو از خودم در نیووردم.. بهش رسیدم..  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

از ماشین اومدم بیرون و به بچه ها گفتم چن دیقه ساکت بشینین تا من بیام.. ظرف آش رو از دست نونا گرفتم و بسته شیرینی رو از شروین و یواش یواش رفتم حیاط پشتی و راه زیززمین رو به ارومی رفتم تا هیچکدوم ظرفهای که دستم بود چپ نکنم .... ساعت یک شده بود و پیرمرد حتمن گرسنه بود؟!

 به ارومی به در زدم و با صدای بلندی گفت بیا تو خودت درو وا کن... وقتی رفتم تو احساس کردم همه چی غباره غم روش نشسته ... یاد این افتادم که به دخترش گفته بود کاش میمردم و تموم میشد... من بعضی وقتا تو کارای خدا موندم: این عمریه که مثل چی داده به بعضیا که اصلا دیگه خودشون هم نمیخوانش!!!!

دیشب دیر وقت زنگ میزنه و من که خسته از بیرون اومده بودم و یه روز مزخرف رو به حساب خودم تموم کرده بودم گوشی رو جواب دادم.. دیدیم با صدای غمگین میگه میدونی بابا امروز تصادف کرده؟ گفتم اه نه؟ چی شده؟ سالمه؟ گفت اره ولی ماشین داغون شد ولی خوبیش اینه که دیگه ماشین نداره که رانندگی بخواد بکنه... هرچن که خودش ازخدا میخواست که میمرد و راحت میشد.. پیر شده و حواس پرت... رفته بود کتابخونه سر از زمین گلف دروورده و اونقدر رفته تا ماشین خورده به جایی که خودش هم نمیدونه چرا سر ازونجا دروورده؟

یادمه چن وقت پیش که رفتم خونه اشون با پدرش قهر بودن.. ظاهرا یسری کارا رو که میکنه دیگه یادش نمیاد.. میگفت رفته تموم زرشکها رو پخته و ریخته تو سطل اشغال.. یا که هرچی رو برای خودش جابه جا میکنه و دیگه پیداش نمکنن... باهاش حرف زدم و دلداریش دادم و گفتم همه مون یروز اینجوری میشیم... من برات زرشک میارم نمیخواد غصه زرشکهاتو بخوری!... 

پیرمرد در شعر و خط بیهمتاست به ادبیات فارسی تسلطی عجیب داره.. چن تا از خطاش رو قاب گرفتم و زدم به در و دیوار... و یکی از هنرهای بینظیری که بلده سوزن دوزی و گلدوزیه.. هنر زیبای سرانگشتاش حکایت میکنه از روح سرشار از لطفش.... عیال خدا بیامرز به درد سرطان زود از دنیا رفته و خیلی زود پیرمرد خودش رو توی این دنیا تنها یافته!!! دخترش در سن باز نشستگی است و با عروسی دخترهاش که در پیشن و کار بیرون به سختی لحظه ای رو برای خودش داره تا چه برسه برای پدر!!!!

روز پدر بر همگان مبارک... هرچن حتی وقت نکردم که زنگ بزنم و به پدر خودم تبریک بگم... حتمن امشب زنگ میزنم.

 البوم جدید گروه اریان: http://www.gooya.co.uk/arian.html   Arian - Chris De Burgh

ARIAN Group & Chris De Burgh - گروه آریان با همکاری کریس دی برگ

معرفی آلبوم بی تو با تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

دیروزی در مهمونی حضور داشتیم که خیلی خندیدیم و خوش گذشت... ولی موضوع روی زن گرفتن این اقایون ترشیده در امریکان که حال و حولشون رو کردن حالا دم پیری گفتن از دنیا نریم و یه زن بگیریم اونم ایرونی.... حالا اکثرا موها سفید و کچل و شکما جلو خودتون پیدا کنین پرتغال فروش را.... درین میون که بنگاه شادمانی به پا بود و همه غرق در انتخاب عیال اینده... بیشتر این اقایون در مرز ۵۰ سالگی دلشون دخترانی میخواست ۲۲ تا ماکزیمم ۲۳ ساله... حالا در نظر داشته باشین که خیلی هاشون از ازدواج پیشین صاحب دختر یا پسر ۲۶ -۷ ساله هستن... بعد تازه یه عروس میخوان اون سنی و یه بچه میخوان که تازه کاشته بشه...... بخدا من که حیرون مونده بودم... به یکیشون علنا برگشتم گفتم یه دختر تو این سن میخوای چیکار؟ گفت من خودم هم عقلم قده یه بچه است نه بیشتر!!!!

تا حالا چن تا ادم میخواین براتون مثال بزنم که اینکارو کردن و مثل خر تو گل گیر کردن؟

حالا یکی ازینا تازه از ایرون برگشته در حالی که یه زن کلمبیایی داره رفته ایرون قمپز در کرده که من میخوام زن ایرونی بگیرم... حالا چی سگ از زنش میترسه... کلی فقط برای زنش طلا و کادو بار زده از ایرون اورده که بگه یعنی من شوهر خیلی خوبی هستم... بعد تو ایران برای یه دل سیر خندیدن رفته خواستگاری... کلی هم تحویلش گرفتن... حتی گلو عروس پیشش گیر کرده و خواسته که هر طور شده وبال گردن اقای دوماد بشه؟!!!!! پسر همین اقا تو یه ماهی که ایرون بوده ۶ تا دوست دختر داشته از ایرونیای نسل جدید که از سر و کولش بالا رفتن الان که یه هفته است برگشته هی زرت و زورت زنگ میزنن که عزیزه دلم برات دلم تنگیده ای جیگل جوگول و جینگول من؟ 

بعد یکی ازین اقایون که با یه دختر خانوم ۸ سال کوچیکتر از خودش اشنا شده ... برگشته میگه منم بهتره یه زن جوونتر بگیرم؟ این دختره سنش زیاده؟ پیر شده؟!!!!!! بخدا دیگه داشتم بالا میووردم... نه خداییش مردا چجوری فکر میکنن؟ اصلا فکر دارن؟ مغز دارن؟ اینا که همه تحصیل دارن؟ تو امریکا ۳۰-۵۰ سال زندگی کردن ؟ پس کی میخوان ادم بشن..... اینو اینجا نوشتم تا اونایی که تو ایرونن زودی فقط به اسم امریکا پا نشن زن هر بیسر و پایی بشن. و خوب فکر کنن یه زندگی خوب و سالم در گرو بودن در امریکا و مرد ۲۰+ پیرتر از خودشون نیس... والا یه نون و پنیر بخورین ولی این مدلی شوهر نکنین... همون میشه که یارو دختره بعد از رسیدن به امریکا تصمیم میگیره که بره و برنگرده... اقایون نه خودتون رو مسخره کنین ... نه قدرت یه زن رو دست کم بگیرین!!!! شما فقط میشین وسیله اوردن عروس خانوم به دیار فرنگ بعدش بروو که رفتی...بعد نگین چقدر بی چشم و رو بود؟ 

اینو ببینین  http://amricajoon.blogfa.com/post-46.aspx برای توی ایرونیا بدرد میخوره انشالاه

   لینکدونی

 من وبسایت این دوست عزیز رو امروز کشفیدم و مطلب خیلی جالبی نوشته که لینکش رو میزارم اینجا:

http://amricajoon.blogfa.com/post-46.aspx چون برای خیلی ها  یجورآگاهیه!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

دوتا جوون تو ۲۲ سالگی عاشق هم میشن و یه زندگی رو از صفر باهم شروع میکنن به بنا کردن.. فقط هردو بی اندازه شبیه هم هستن و اون شباهت توی لجبازیه:

مرد الان حدود ۵۰ سال سن داره و پشت سر هم سیگار میکشه موهای سرش خلوت شده و شکم برجسته از زیر پیراهن مردونه زده بیرون...خیلی توی هم رفته و گرفته بنظر میاد و حوصله دور و وریا رو نداره... دوست دخترش یه امریکایی که خیلی پر جنب و جوشه و هنوز منتظره که مرد بهش همین روزا پیشنهاد ازدواج بده....

دوتا نقاشی از دوتا جوون به قاب رو دیوارهکه کاریه از دوست دختر .. میگم چه قشنگن و اشاره میکنم به مرد جوون توی عکس کی هست؟ میگه پسرم؟! میگم مگه تو پسر به این بزرگی داری؟ میگه وقتی ۲۳ پدر شدم ! نمیشه؟

گفتم ایییییییییییییییییییی!!! چقدر زود؟ گفت عاشق بودیم شدید... میگم حالا فارغ شدین؟ میخنده ولی تلخ و میگه اره!!!!

بر میگرده تو اشپزخونه و بوی خوب قورمه سبزی میپیچه و توی کمتر از ۱ ساعت سه جور غذا یکی از دیگری خوشمزه تر میچینه با سلیقه خاصی روی میز.. و ما رو دعوت میکنه به خوردن...

بهش میگم تو دیگه زن نمیخوای ؟ خودت به این خوبی میپزی... دور و وریا میگن والحق دستپختت از نوشین هم بهتره ... و من غش میکنم از خنده...از در و دیوار خونه انواع سازهای ایرونی اویزونه و بعد ناهار برامون شروع میکنه به زدن: تار و سه تار و تنبور و دف و .... هرچی که بگی تو دست و پاش ریخته...

میگم از کجا یاد گرفتی ؟میگه خودم! اونقدر زدم تا یاد گرفتم... پیش خودم میگم عجب استعدادی...سعی میکنم دف رو ازش یاد بگیرم ولی متاسفانه هیچ اهنگی تو گوشم زمزمه نمیکنه...

بهش میگم چرا زن ایرونی نمیگیری ؟ میگه یبار گرفتم چشم ترسیده... خانومم دکترای... داره و پست... در فلان.. کمپانی...همش تو سفر بود زندگی نداشتیم؟ بهش گفتم بمون خونه پیش بچه ها... نمیموند و ..............

خداییش اگر یه مرد به این خوبی اشپزی می کنه و به این خوبی اداره زندگی داخلی میکنه چه اشکالی داره وقتی خانومش به اون خوبی داره پیشرفت میکنه و دنیا پول میسازه...بهش امکان ترقی بده....

تو دلم میگم فقط یدونه ازون زنهایی که عشق خونه نشینی دارن میتونه تو رو خوشبخت کنه!!!!

 بعد چن سال کشمکش و دعوا دارن فرسخ ها از هم جدا زندگی میکنن ولی مرد هنوز فکر میکنه زن داره اشتباه میکنه و از بچه داری و طرز زندگی زن هی ایراد میگیره!!!دور و وریاش کلافه هستن.. و من با خودم میگم حتی مهر طلاق نتونسته جنگ منم منم رو باطل کنه!!!!!دلم برای دختر نوجوونشون میسوزه برای اینکه بهانه ای شده برای ادامه دعوی.................

راستی اشپزخونه اپه چرا من همش یادم میره بگم؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

از استخربرگشتیم و همه با موی  خیس و بیحال ولو.. نمیدونم اینچه حکایتیه که هروقت میریماب بازی اینقدرگشنه و خسته بر میگردیم....

 بازم من نمیدونم این چه جکایتیه که اگریکی مرتب  داره زندگیشو میکنه و داره ماسته خودش رو میخوره دیگران که ناحوشبختن مقصر میدوننش؟ برای ایندسته از ادما باید بگم که خوشبختی و حس جوونی و شادی به دله به دیدگاه مثبته... هروفت بتونین مثبت باشین کوه رو هم میتونین جابجا کنین.

 امروز تو جیم بازم چشم افتاد به یه دختره که شورتش اینقذه کوتاه بود که خدا میدونه ولی بازم هیکل حرف نداشت... من متوجه شدم ۹۹ درصد اونایی که جیم میرن خیلی خوش هیکلن!!!!!!!!!

نونا دیشب اومده نصف شبی که من مریضم!!! رفتم بغلش دراز کشیدم بغلش کردم و بوسیدمش و زدم به پشتش تا بخوابه... صبحیه فهمیدم مثل همه ادم بزرگا که مریضیشون attention defeciency هست..

نتیجه اینکه دخترم داره ادم بزرگ میشه.

امروز تو کتابخونه فیلم بی رو گذاشتن با چس فیل و نوشابه... دارم میرم حاضر شم ببرمشون.یادم رفت بگم که شروین رو هفته پیش  برای بار اول بردم سینما کارتون وال  ی خیلی خیلی خوشش اومد.. ازینا بیشتر من ازش حظ کردمو خندیدم.

پ.ن. اگه بدونین چه بلایی سر زایمان شروین بر من اومد که دیگه نمگین چرا بهترین خاطره نبوده...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

خب نوبت بازی به دعوت گل گلاب نازخاتون عزیز ه خیلی همیشه لطف داشته.

فصل مورد علاقه: بهار و پاییز

بهترین خاطره: بدنیا اومدن دخترم

بدترین خاطره: مربوط میشه به دوران اول عقدم 

کسی رو که بخوام ملاقات کنم: خود خدا

کسی رو که نمیخوام ملاقات کنم: ادمهایی که رو اعصابم چاچا بازی میکنن که کم نیستن...

موقعیتم در ده سال اینده: خیلی خیلی خیلی عالی

بزرگترین ارزو: ادم خوبی باشم و خوبی کنم... کمک به مردم ایران

ناشیانه ترین کاری که کردی: برخورد من با پسرها قبل از ازدواج... 

بدترین ضدحالی که خوردی: همیشه نارفیقها زدن... تا دلت بخواد

موسیقی مورد علاقه:بسه بسه از نانسی اگرم.. هرچی که باعث ترقص من بشه.

غذای مورد علاقه: قورمه سبزی

رنگ مورد علاقه: سفید

 منم تموم دوستام رو از فرند لیستم دعوت میکن.... لطفا خبرم کنین اگر دیده منت گذاشتین و قبول زحمت کردین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

 یکی از اقایون تصمیم گرفته با یه دختر ایرونی ازدواج کنه و بره از ترکیه بیاردش... دیروز با من رفت که به سلیقه یه خانوم یه مقدار خرید کنه... واقعا دستش درد نکنه چه چیزای خوبی هم خرید یکی از یکی قشنگتر... همه چی با کیفیت و برند نیم های خوب خوب... رسیدیم به کفش خریدن که خب خیلی سخت بود چون پاهای من سایز کوچیکه و دنبال یه سایز ۸ و نیمی میگشتیم.. به یکی ازین فروشنده ها رو انداختیم که بیزحمت اینو بکن پات ببین راحته... اونم پوشید و چنتایی عوض کرد تا فهمیدیم کدوم تو پاش راحتتره و قشنگتره... ولی باید قیافه باقی فروشنده ها رو میدیدن!!!... اخرش هم دووم نیووردن میخواستن بدونن این مرد کجاییه که برای عیال to beداره اینجور غش و ضعف میره... خداییش وقتی ادم توی شرایط فکری و روحی و سنی درست بخواد زن بگیره میتونه خیلی درست عمل کنه...امیدوارم خوشبخت باشن .

دیروز در راستای مهمونی کذایی که خیلی خسته شدیم ... باید یه خونه تکونی عظیم میکردیم... بنده خدا شوشوینجوری شده بود و خسته ...تا فرش ها رم شستیم... اونم چه شستنی... عوضش خونه الان داره برق میزنه و فرشها بوی شامپو میده .. پاتو که میکشی روش خیلی باحاله.. نرم و براق.شب هم دوباره یکی دوتا از دوستان ریختن سرمون و دوباره من اشپزی کردم...وشوشو میگفت هرچی پارسال اینموقع از تنهایی داشته سوماق میخورده... امسال چقدر این خونه شلوغ پلوغه....

من یواش یواش دارم برای سفره عقدی که گفتم کاراشو میکنم... یکی از خانومها که فکر میکنه برترین بنده خداست برگشت گفت تو مگه سفره عقدم بلدی؟ یه پشت چشی با اون چشای تا به تاش برای من نازک کرد... منم گفتم حالا یه کاریش میکنم!!!!! این در حالی بود که دو لپی داشت از ناپلونی و رولت و لطیفه و شیرینی ترهایی که من پخته بودم ورو میز گذاشته بودم دولپی میخورد. دفه پیشم برای اینکه دید اوضاع خرابه برگشت گفت خب کاری نداره معلومه که شما کلاس رفتین؟ منم گفتم نه عزیزم من هیچ کلاسی نرفتم ولی خب پختن رو دوست دارم.. ارومم میکنه! یه چش غره رفت که یعنی اره تو گفتی و من باور کردم...خب به جهنم . من مموریم پره از زنهایی که تا به من رسیدن به خاطر کارایی که از دستم بر میادحسادتم  رو میکنن..... اخه اونموقع که  اینا واسه اینکه هیچکار از دست و بالشون بر نمیاد خدا رو بنده نیستن من رو دوتا زانوهام نشستم و دارم فرش میشورم اونم به روش مادرم.همیشه شوشو و دوستاش هم میگن نوشین خیلی خاکیه و افتادس ...من واقعا این رو نمیفهمم که تو این دوره مثل اینکه خانومها فکر میکنن هرچی قر بیان و ژست .. یا که نشون بدن کاراشون رو این و اون و شوهر ۴ پاشون میکنه خیلی عالین؟!!!

یه چن تایی از دوستان پرسیده بودن.. که مگه اینجا هم ایرونی هاش اینطورین؟؟؟؟... باید بگم که خوبیش اینه که ایرونی  ازین بابت اصالتش رو خیلی عالی حفظ کرده.... درضمن ذات بد و حسود و دزذ... به هیچ جا و مکانی بر نمیگرده .. همونطور  که قبلا هم گفتم و ۱۰۰ درصد بهش معتقدم تا کسی به خوداگاهی نرسه اندر خرک جهل مرکب خویش بماند.تازه برای یه عده که از مملکت میان بیرون چون میخوان  اصالتشون رو حفظ کنن و امریکایی متاسفانه نشن هیچ امیدی به ایشون نیس که نیس

واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنن     چون به خلوت میرون ان کار دیگر میکنند

مشگلی دارم ز دانشمندان مجلس بازپرس   توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

گوییا باور نمیدارند روز داوری                       کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند

یارب این نودولتانرا بر خر خودشان نشان       کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنن

شهره اغداشلو(بیوگرافی)

http://www.youtube.com/watch?v=o0PudKIBoJs

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

خب باید بگم که با یه بدن کوفته از خواب پاشدم و میتایپم ... دیشب مهمونی بود .. مهمونی که چه عرض کنم این جماعت ایرونی فقط میخوان که بخورن..با مال مفت حتی میتونن خودشون رو دار بزنن. برای چایی چنان تو صف بودن که من چشام ۶ تا شده بود . همه هم موقع رفتن با ابوالفضل پارتی اشتباه گرفته بودن هرکی میخواست یه غذایی ببره... من که توبه کردم .. رفت تا شب یلدا که مهمونی بدم...هفته پیش مریضی سختی رو گذروندم و این مهمونی که از قبل همه دعوت بودن فوز بالای ق... شد... جمعه تولد امریکا بود و حسابی خوش گذشت .. نه که پارسال ایران بودم.. در واقع این اولین شب اتیش بازی بود که رفتیم کنار رودخونه و اتیش بازی رو تماشا کردیم... بعدش شوشو جونم رفته بود یه عالمه وسایل اتیش بازی گرفته بود و ما و چن تا خانواده تو محله حسابی اتیش و ترقه هوا کردیم.. سوت میکشیدیم و هوراااااااااااااااااا ... خیلی باحال بود. من و شوشو که از همه حتی از بچه ها بیشتر ذوق کردیم....فقط ادمها توی امریکا میتونن واسه ۵ دیقه خوشی برن کلی اتیش بسوزونن... مملکت واقعا پر نعمت اینه...only in America.......

 میام براتون فیلمش رو بعدا میذارم. 

عزت فراوون...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

۱. تفکری در من رو به رشده.. یا که خودم رو به رشد... ازین که وقتی ۴ تا کتاب رو میخونم و میبینم قدمهایی در زمینه خودسازی تا کنون برداشتم امیدوار میشم.. را کمال راه اسونی نیس. ادمهای زیادی رو دیدم.. و از همه مهمتر خدا بزرگترینgaurdian من بوده و هست... همیشه بنا به عللی راه ادمهای مزخرف رو بر من سد کرده و چون عدو شده سبب خیر.... اینکه من یکی رو توی ذهنیتم ازش یه بت ساختم و بعد از اسمون هشتم چنان افتاد روی زمین همونجا که من هستم... و خرد شد و به کثافت کشیده شد. اینها برای من چیزی نیس جز نشانه های اونی که مواظبمه....

۲خوبیش اینه که در عالم هستی تعدادی دیوانه خودشون رو فرزانه فرض میکنن و به عکس.......

۳خانوم عزیزم... یه پست بود ولی چون از بحارالانوار بود مجبور شدم حذفش کنم... 

۴همه از دستش کلافه شدن .. خواهر بدبختش از همه بیشتر... یه دیووونه یه سنگ رو میندازه تو چاه صد تا ادم عاقل هم نمیتونن درش بیارن...حالم از نوک دماغ بالاش بهم میخوره

۵ چه حکایتی شده این وبلاگ نویسی... حتی کامنت دهنده ها هم تملق میکنن.... دنیای توی اینترنت از همه جا چاخانتر و مزخرفتره... بپا گول ادمهای ۷ خط رو نخورین.وقتی که بخصوص به خاطر غربت به هرکی میخواین پناه بدین تو قلبتون... حیوونهای ادم نما که نماشون هم قلابیه و بی لیاقت و بیصفتن زیادن.  

۶تعطیلات خوبی برای ایرانیهای مقیم امریکا ارزو میکنم و امیدوارم حسابی به همتون خوش بگذره...happy 4th of July

پ.ن. البته که مخاطب داره ولی خوبی اینه که موارد مذکور وبلاگ من رو نمیخونن. هاهاها

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

یه چن روزی توی افکارم با خودم درگیر این موضوع بودم که واقعا تحصیلات و هرچی راهه پیشرفت هست و فکرش رو میخواین بکنین نمیتونه برای ادمها شعور بیاره و به این مهم رسیدم که شعور امری ذاتی است که در نهاد همه هست ولی با تمرین خوداگاهی میشه از بطن وجودتون به بیرون بیاد و کشف بشه... و چنین هست که ادمها متاسفانه تا دلتون بخواد بیشعور و درک به تورتون میخوره.

یکی  از دیگر مشکلات ما (بالآخص ایرونی ها) که خیلی خیلی ادعای شعور داریم اینه که هنوز نفهمیدیم هرکی باید ماست خودش روبخوره و همیه میخویام اون چی که فکر میکنیم خیلی درسته به هم دیگه تحمیل کنیم و بگیم الا بلا من درست میگم پس تو هم سرت رو بکن تو اخور من.

و چنینه که در مملکت ما افکار تحمیل میشه.... و خدای نکرده فکر نکنین که این مساله همونطور که گفتم به ادمهای عامی و بیسواد مربوط میشه... خداییش من تو زندگیم چنتا ادم کاملا بیسواد دیده باشم که سطح فکرشون خیلی بالا بوده و خیلی در روابط اجتماعیشون با اطرافشون احترام گذاشتن؟خیلیییییییییی...

و این تحمیل عقاید و قبول نداشتن هیچ کس جز خودت انچنان در مردم ما شایع هست .. و همینه که ما ایرونی ها همه تقصیرات رو همیشه میندازیم سر مملکت و یا به عبارت جزیی تر این و اون... خداییش هرکی سر کار اومد اونقدر تونست کاری بکنه در حد اطرافیانش نه فراتر از اون.. و اینطور شده که ملت بیچاره شدن.... غرور و خودبینی دشمن شماره یک خوداگاهیه و ازاد منشی. فرد مغرور در درست بودن کارهایش کوچکترین تردیدی نداره به همین دلیل نمیتونه اوضاع و احوالش رو ارزیابی کنه... اونایی که منم منم میکنن اسیر خودشون شدن و کمبود ها و کاستی هاشون رو نمیبینن.

اگر اوضاع بر وفق مرادتون نیس ببینین چه ویژگی اخلاقی  یا عادت یا فکره که مانع پیشرفت شماست.اگر خودتون رو شناختین و فهمیدین مشکل از کجاست اونموقع میتونین راه حل براش ایجاد کنین.

یه جمع ایرونی کوچیک توی یه شهر کوچیک توی امریکا ازین قاعده استثنا نیست... همیشه هرکی هرکیه و باز همونه که هیچکی هیچکی رو قبول نداره.. و هرکی میگه من اینم و اونم و خیلی عالیم.

و ازون بدتر و سمی تر اینکه یاد نگرفتیم که هرکی یه مغز داره و یه قدرت درک و یه ایمان!!!!! و یه طرز فکر و از یه خانواده متفاوت اومده بیرون ووووووووو همیشه هرکدوم ما میخوایم طرف رو به شکل خودمون ببینیم و درش بیاریم .. مذهب و ایمان و طرز فکر خودمون رو بهش قالب کنیم و اگر نپذیرفت پس خره و قبولش نداریم و از قاعده انسانیت خارجه.... چون ما اینیم و فکر میکنیم با فکر محدودمون که این درسته پس همه عالم بیان برن قربونه ما و مثل ما شن!!!!!!!!!!!!!!

برای من خیلی این منم منم ها جالبه؟! مثل ادمی میمونه که تموم عمر رو به بطالت گذرونده که نفهمیده به هر فرد به خاطر خودش احترام قایل شه و یافته های خودش رو سعی نکنه تو قالب وجودی طرف مقابل بگنجونه چرا که قالب همه ما به یه شکل و به یه ظرفیت نیس.... بخاطر همینه که خدا گفته هر بنده ای منو به اندازه فهم خودش درک میکنه و نگفته که همتون بیاین منو یجور بپرستین.

امیدوارم یروزی همه ما بتونیم به معرفت درونمون برسیم و از قید تعصبات بیهوده به یافته های بنجلمون پایان بدیم.روز خوش. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

من نمیدونم ادمیزاد چرا دلش میخواد هی بند دلش پاره بشه.... خداییش اگه یه همچین هیجان دوزاری بتونه جونتون رو ازتون بگیره میخواین باهاش پرواز کنین؟

<br/><a href="http://i26.tinypic.com/behbvr.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i31.tinypic.com/2uh8qpu.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i27.tinypic.com/29dip8o.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

خدایی به قیافشون وقتی برگشتن از یویو بازی خوب نگاه کنین؟!!! هاهاها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

 ماااااااااااا اووووووووووومدیم....خب من بعد از ۱۳ ساعت رانندگی برگشتم... چشمتون روز بعد نبینه که هر دفه من نشستم برونم این ماشینو یک بارونی اومد ازونا که تو فیلما میبینین... حالا تو های وی که سرعت ۷۰ مایل در ساعته.... تیفونی بود اونسرش ناپیدا... حالا هی شوشو هم غر میزد که اینجور نرو اونجور برو... خوبه من در عمرم نه تصادف داشتم نه جریمه.... واقعا که؟ حالا تو دل شب برگشتم میبینم عینک  افتابیش رو هم از چشش بر نداشته... بخدا مردم از خنده... یاد این افتادم کوری که عصا کش کور دیگر است... خلاصه امروز یک گام بزرگتر به خودم  ایمان اوردم... واقعا اگه یدونه ازون زنایی که جز عشوه و قر هیچ کار از دستشون بر نمیاد گیرش میومد چی کار میکرد؟

خب جونم براتون بگه که این چن روز علاوه بر خوردن  و خوابیدن که دو جز لاتفکیک از زندگی ما بود... موجسواری و اب بازی .. ماسه بازی... شنا شنا شنا..... و حموم افتاب کار مهم دیگه ای نکردیم.و تا تونستیم جای همگیتون رو خالی کردیم.انشالاه دفه دیگه همه با هم.

<br/><a href="http://i30.tinypic.com/28i3rl4.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i31.tinypic.com/33fdq3a.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i26.tinypic.com/2lmao9k.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i29.tinypic.com/vfxs47.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i25.tinypic.com/namhf.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i25.tinypic.com/2ut0shg.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  | 

"The most important thing in life is not to capitalize on your gains.  Any fool can do that.  The really important thing is to profit from your losses." ~William Bolitho
 
You choose your attitude when life hands you lemons!  Look for the positive in every situation.  I don't know the author of the following saying, but it still makes me grin:  "Keep smiling!  It makes people wonder what you've been up to!"
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت   توسط نوشین  |