تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

نمیدونم این طرز زندگی در ما ایرونیها از کجا ریشه گرفته؟ که باید وسایل خونمون اکبند باشه. فلان مارک خاص باشه. اگه خریدیمش تا اخر عمرمون از عمرمون بیشتر مراقبش باشیم. ومارکشو نکنیم تا نو باقی بمونهو تازه این روزا که دخترای ما امروزیتر شدن باید سرخ کن و چای درست کن برقی اونم مارک تیفال و یخچال فلان مدل با خودشون ببرن و مباهات پشت مباهات به  چی؟ واقعا دل به چی دارن میبندن؟ ایا یه خانوم بجاش فکر میکنه که چطوری از سلامت جسم و روان خودش و خانوادش مراقبت کنه؟ اقا اینهمه متریال واسه چی مونه؟ به چه دردی میخوره؟پارسال یکی تعریف میکرد که تازگیا تو ایران دوتا اشپزخونه میسازن که یکیش واسه نمایشه و بهترین اجناسو توش میچینن و یکی اون پشت واقعا برای استفاده اهل خانست یا یه نفر سراغ یخچال بشکل پاندا واسه اتاق بچش بود......

-توی این بلاگها که پرسه میزنم میبینم ای بابا ....از تو بلاگشونم به هم پز میدن.....اخه اینم شد سرگرمی؟ تنیس بازی میکنی. ..اسکی میری؟ اخه مگه میشه ما فقط به صرف جلب رضایت سایرین اقدام به یه سرگرمی کنیم؟کلاس بالا/ کلاس پایین بر چه اساسی شکل گرفته؟ 

کاش یه بار هرکی تو زندگیش کلاهشو با خودش قاضی کنه ببینه ته دلش اصلا چی از این زندگی که توش فقط یه بار هست میخاد؟؟؟؟؟؟؟بگه من اول از این زندگی چی میخوام؟

-یه ترم قرار بود در مورد بهترین اتفاقی که برای بغل دستیمون تو زندگیش افتاده بود یه مطلب بنویسیم. همکلاسی من که دختر جووونی بود تعریف کرد که عمه شدنش بهترین اتفاق زندگیش بوده و همین حین من فکر میکردم که بایدچی جوابشو بدم؟خدایا چقدر زندگی براساس اصول ساده و پیراسته ای بنا شده ولی ما ادما دنبال چی گم شدیم تو این راه؟ شاید به خاطر همین پیشرفت توی جوامع پیشرفته شکل میگیره برای اینکه ارکان زیستن شدنی و واقعیه.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط نوشین  | 

خیلی خسته ام....اکه چیزی بود که باهاش میتونستم ذهنم رو تعطیل کنم ....حتما هست. اه تمام بچگیم به حرف مادرم گوش کردم و تمام مادریم به حرف بچه هام میرقصم....راستی نوبت من این وسط گم شده....روحم درد میکنه...ازرده ام برای همه اون سختی هایی که به تنهایی تحملش کردم...تنهایی خیلی ازار ممیده.......حتی خیلی هاشو بزبون نمیشه اورد..... راستی چرا هر چی دوست برا خودم تراشیدم فقط وقت احتیاجش بسراغم میاد. تموم اونایی که تو سرنوشت رقم زدن من اینقدر به خودشون زحمت دادن پس کجان؟ همون بهتر که نیستن... حرفاشونم به اندازه افکارشون باعث زحمته....دلم میخواد بخوابم..... اره یه خواب عالی دوای دردمه...چند شبه نخوابیدم...راستی چرا اینقدر  تشویق شدم به تحصیل علم؟برای کهنه بچه عوض کردن...غذا پختن..خونه تمیز کردن؟ کدومش؟ دارم کم میارم. بدجوری به هم ریختم بدجوری.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط نوشین  |