تبليغاتX
سمساری

سمساری

من از هر دری خواهم نوشت...از هر دلیلی که باعث نوشتنم شود

نصیحتی کنمت نوش جان کن:

هیچوقت خوبی نکن تا پشت دستت داغ نشه بخصوص به خودی. به خصوص به کسی که ازش سالهای سال خبر نداری. به همون اندازه بد و مزخرف میتونه باشه که ماری در آستین بپروری!

نمیونم بگم چراکه خودکرده را تدبیر نیست.. درسی بزرگ در زندگیم گرفتم. که صد دوست به از فامیلی که نمیشناسیش.

و نمیتونم بگم چقدر وامانده شدم ازین همه توهینی که شد. و چه گذشت....

و نمیدونم با خود کرده چه باید کرد؟!

 و یاد گرفتم که هیچوقت در تقدیر الهی دست نبرم. خدایا منو ببخش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط نوشین  | 

امروز اتفاق جالبی برام افتاد میخواستم غمنامه بنویسم که دیدم اصلا فایده هم مگه داره؟ داستان ازونجا شروع شدکه خانومی ایرانی منو بیرون دید و اومد طرفم و گفت شما ایرونی نیستی؟ فلانی نشونی هاتو بهم داده! گفتم چرا خودمم. بعد پیش خودم گفتم چه بهتر به قول آمریکایی ها more  merrier! بد گفت شوهر و بچه هام توی ماشین هستن و ما خیلی دنبال شما بودیم که باهاتون آشنا بشیم. و من گفتم چقدر خوب بریم ببینیم همرو.. خلاصه از قضای روزگار آقا که شوهر خانوم بود تفاوت سنی فاحشی داشت . که برای بسیاری از دوستان ایرانی بحث برانگیز  شد و باعث شد که بحث غیبت داغ داغ بشه! ولی کار به اونجا رسید که نوبت من که شد یک کلام گفتم خوب دیگه اقایون ایرانی اکثرا بچه   ب ا ز ن!

یهو خانومی گفت یعنی چی؟ و من اومدم توضیح بدم که دیدم بچه ها وسطن و جایز نیست که اینجور حرفا ادامه پیدا کنه! از قضا شوهر این خانوم خیلی از بچه های من خوشش میاد و ما ایشون رو از بی پدری و بیکسی توی دیار غربت عمو صدا میکنن. البته از حق هم نباید گذشت که این عمو خیلی با محبت و با صفاست....

امروز این خانوم به من ساعت ۸ صبح زنگ زد و گفت میدونی من برام باید معلوم بشه که منظور تو ازین صحبت چی بود؟ تو وقتی اومدی خونه ما یه نگاه به عکس روی یخچال کردی و گفتی این کیه؟ و من گفتم پسر فلانی و بد هم که توی وسط حرفت گفتی مردای ایرونی بچه ب از ن! حالا تو چی فکر کردی؟ چون شوهر من دور و بر بچه های توهستن تو میگی بچه بازه؟!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱ خلاصه داستان به این ملایمی نبود. ضربه شدیدی روحا نثار جان من شد. و من باز در زندگی یاد گرفتم بشکنه دستم . که خود کردم که لعنت بر خودم باد. از من به شما نصیحت به هیچ ایرانی ولو فامیل خوبی نکنین. دو حالت داره : یا فکر میکنن وظیفه اته یا حقت رو چنان میذارن کف دستت که بگی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ. جیزت در بیاد. میدونستین ما ایرونیها خیلی بدیم! واقعا صدی نود مشکل روحی روانی داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط نوشین  | 

 خبر بد:شاید دیروز و امروز از خبر مرگ و مریضی و سرطان خیلی از آدمهای دور و برم فقط به این نتیجه رسیدم که مردم چقدر سخت و سخت و سخت زندگی میکنن. خدا به همه صبر و سلامتی بده. فکرش رو بکن یکی از هم کلاسی های نونا خبر دار شده که سرطان استخوان داره. فکرش رو بکن اگر امروز این خبر رو بهت بدن واقعا بازم برای زندگی این همه جز میزنی؟ تا زنده ای سعی کن زندگی کنی. هرجا که هستی این کار رو بکن. تو یا من اگر سعی کنیم به خوبی های این زندگی بیشتر تمرکز کنیم. خدا هم برامون ایشالاه خوب میخواد.

خبر خوب اینکه شروین اولین دندونش رو از دست داد تا دندون دایمی در بیاد. ای خدا که چقدر جون دوسته این بچه ام و جز غذای نرم لب به هیچی نمیزنه! اونم این شیکمو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط نوشین  | 

روایت شد که:

دیدم دوربین رو  روی من زوم کرد و فلاش خورد و عکس گرفت . توی همین حین که منتظر خواهرم بودم که از دانشگاه بیاد بیرون. برگشتم خیلی تند و صریح گفتم برای چی عکس میگیری؟ گفت چون خوشگلی! گفتم غلط کردی! گفت به من میگی غلط کردم ؟ !!!!!! زود باش گواهینامه ترو بده! گفتم نمیدم! برای چی؟ مگه هرکی گفت بده گواهیتو من باید بدم؟ گفت ما فرق میکنیم! گفتم نمیدم! مگه خلاف کردم؟ یا که رانندگی بد کردم؟ رفت یک افسری رو از سر خیابون اورد و گفت به این خانوم بگو گواهیشو بده! اونم گفت خانوم گواهیتو بده! منم گفتم نمیدم! چرا بدم؟ مگه خلاف کردم! این مرتیکه از من عکس گرفته ! دری وری هم میگه؟! گفت خانوم اینا اطلاعاتی هستن. مبادا  باهاشون کل کل کنی! گفتم نمیدم! افسر بدبخت مثل بید میلرزید و گفت من ۲ ماه دیگه بازنشسته میشم. بدبختم نکن. بده به من بعدا بهت خودم پس میدم. دیدم میلرزه گواهی رو دادم بهش . یارو برگشت گفت حالا بیا پایین! اومدم پایین و برگشت گفت اگر امشب و با ما بیایی بهت پسش میدیم! منم گفتم اون عمه اته! یک بابایی ازت در بیارم که حظ کنی! گفت اگر گواهی تو میخوای فلان روز بیا سازمان اطلاعات بهت حالی کنم کی هستم!

یکی دوشب خوابم نبرد ولی با خودم فکر کردم مگه من چه گناهی کردم که بخوام بترسم؟ این ترسه که  همه چی رو خراب کرده! پاشدم رفتم وزارت و با خودم تصمیم گرفتم برم سراغ بالایی های جریان و ......

وقتی روبروی تیمسار.... نشستم گفتم ببینین من یک خادم مملکتم. یک عمر برای این مردم کار کردم. درسته که یکی از کارمندای شما الکی توی روز روشن اینجور مزاحم ناموس مردم بشن؟ گفت نه ! من از شما خیلی معذرت میخوام. فوری برین فلان جا و سریع گواهیتون رو پس بگیرین. و من بزودی توبیخ این چن نفر رو صادر میکنم. فلان روز دوباره تشریف بیارین اینجا.... خلاصه روزی که برگشتم هر ۴ تاشون نشسته بودن و حکم توبیخ کف دستشون. و دونه دونه از من عذر خواهی کردن. و من به طرف گفتم نگفتم اون عمه اته!

پ.ن.

توی ایران اسلامی اگر یک رژ لب بزنی و بیرون بری به احتمال زیاد با یک فاحشه ترو اشتباه میگیرن. به همین سادگی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت   توسط نوشین  | 

توی زندگی یاد گرفتم که وقتی کاری رو برای کسی انجام میدم دیگه منتظر پاداشش از طرف نباشم. دیدین اینکه اینقدر قدر دانی میکنه و هروز بهم میگه که نمیدونی چقدر ممنونتم واسه این خوبی که در حقم کردی. لبخندی به لبم مینشونه و خیلی راست بهش نگاه میکنم میگم من فقط وسیله بودم و خوبی از خودشه.... ولی بهش میگم دعای خیرش رو در زندگیم از ته دل قبول میکنم چرا که در هر نفسی یک تاثیر یست. 

تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط نوشین  |